تبليغاتX
من زهرا 10 سال دارم

سلام خوبین ؟

میدونین چند ماهه که وبلاگمو به روز نکردم؟

تقریبا از عید تاحالا ...

همش به خاطر اینه که کسی نیست کمکم کنه بنویسم و به روز کنمفقط وقتی خواهرم از تهران میاد پیشم وبلاگ من به روز میشه.به خاطر همین دیگه کسی بهم سر نمی زنه و دوست زیادی ندارم

من دو سه روزه مریض شدم رفتم بیمارستان کودکان سرم وصل کردم تب شدید داشتم اما حالا بهترم.پریشب یهو بیدارم کردن گفتن پاشو بریم بیمارستان مثل اینکه تبم خیلی بالا رفته بود رفتم بیمارستان .

الانم هنوز خوب خوب نشدم ولی نگران نباشین بهترم.

برام دعا کنید تا زود زود خوب شم همش همه بهم میگن باز برو دکتر تا کاملا خوب شی ولی من دیگه نمی رم یه بار سرم زدم دیگه نمی زنم وقتی میره تو دست درد نداره نگران نشین ولی وقتی از دستت درش میارن دردش بیشتره. می دونین چرا؟چون وقتی چسباشو جدا می کنن اون موقع درد می گیره.بی خیال دیگه مریض شدیم تموم شد رفت.

راستی بنزین سهمیه بندی شده شما چه کار می کنین.ما یه مسافرت رفتیم اگه بازم بخوایم بریم دیگه نمی تونیم حسن !باید چکارکنیم حسن؟
حسن 20 لیتری پر نکنین بذارین تو خونه حسن خطرناکه حسن!

می خوام در مورد جامعه بنویسم که یکیش که خیلی خیلی مهم بود همین سهمیه بندیه که در موردش گفتم دیگه فعلا حرف سیاسی نمی زنم.

راستی من یه خبرنگارم توی خبرگزاری پانای شهرمون که البته زیاد فعال نیستم.آخه هرسال یه خبر بیشتر نمیدم و امروز روز خبرنگاره به من تبریک نمی گین؟ روزتون مبارک خبرنگارایی که وبلاگمو می خونین

راستی میگما یانگومو نگاه می کنین ؟من قسمت های آخرشو دیدم و می دونم چی میشه ولی بازم میخوام ببینم آخه اون با زیر نویس بود ولی من میخوام دوبله شده اش رو ببینم

من کلی فیلم نگاه می کنم کلی کارتون های خوشگل دیدم فیلم هایی رو هم که داداشم میاره بیشترشو می بینم البته اگه قابل پخش برای من باشه البته من که تقصیری ندارم داداشم میاره فکر بد در مورد داداشم نکنینا پسر خیلی خوبیه رشته اش انسانیه به وبلاگشم سر بزنین لازم نیست همش به وبلاگ من سر بزنین گناه داره .بهش نگینا بعضی وقتاخودمون میریم با یه اسم دیگه واسش نظرمی ذاریم البته الان بازدید کننده هاش بیشتر شده.

دیگه سرتونو درد نیارم .راستی خواهرمم از مکه اومده واسم یه عالمه سوغاتی اوورده "23"تا کم نیستا!!!!!!!!!

دیگه الان می خوام برم بخوابم کلی نوشتم تا سه چهار ماه آینده که باز خواهرم بیاد وبلاگمو کمکم کنه به روز کنم البته اونم اگه وقت کنه.

 

          خدافظظظظظظظظظظظظظظظ......تا 3 -4 ماه


نوشته شده توسط باربی در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 10:34 | لینک ثابت |


سلام

ببخشیدا خیلی وقته وبلاگمو به روزنکردم آخه خواهرم پیشم نبود که کمکم کنه.الآن بعد از چند ماه اومده 
پیشم که کمکم کنه وبلاگمبه روز بشه.

امتاحانام تموم شد سیزدهم اینماه رفتم کارنامه ام روگرفتم.هممممممممممممممش ۲۰ بود.

حالا می خوام برم کلاس چهارم.

بعضی ها خیلی شک دارن که من ۱۰ سالمه.می خوام بگم من واقعا واقعا واقعا ده سالمه !

چییه ؟تعجب کردین یه دختر کوچوی ده ساله وبلاگ می نویسه؟

قول می دم زود بیام و دوباره وبلاگمو به روز کنم.

خداحافظ

نوشته شده توسط باربی در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 ساعت 1:26 | لینک ثابت |



سال نوتون مبارک

دیشب موقع تحویل سال بیدار بودین؟
براتون آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم.
سال خوبی داشته باشید.
برام دعا کنید


نوشته شده توسط باربی در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 22:8 | لینک ثابت |

در سرای سالمندان
دیروز  دوشنبه ۲۸/۱۲/۸۵ در سرای سالمندان همه ی وبلاگ نویسان بوشهری دور هم جمع شدند تا به سالمندان بوشهر سر بزنند.
ماایستادیم تا همه آمدند .قرار بود همه ساعت ۴ جلوی دانشگاه پیام نور باشند ولی دیرتر از قرار آمدند.ساعت ۴:۳۰ مابه سرای سالمندان با همه ی وبلاگ نوسا بوشهری رفتیم و سالمندان خوشحال شدند.وبلاگ نویسان بوشهر به سالمندان گل دادند وبرای آنها سفره ی هفت سین چیدند.یک نفر به نام آقای نوذری که مجری تلویزیون بوشهر هم بود برای سالمندان شعر خواند.بعد از سالمندان و وبلاگ نویسان پذیرایی کردند و جشن تمام شد.
راستی عیدتون مبارک.
من ۱۰ ساله شدم.

نوشته شده توسط باربی در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 0:9 | لینک ثابت |

سلام به همه

می دونین از کی وبلاگمو به روز نکردم؟
خیلی وقته .او وقتی مدرسه ام شروع شدولی دوباره می خوام حرفامو بنوسیم و شما هم بهم نظر بدین
منظرتون هستم
نوشته شده توسط باربی در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 23:21 | لینک ثابت |



سلام خیلی وقته وبلاگمو به روز نکردم چون کامپیوترمون ویروسی شدهخیلی دلم براتون تنگ شده حدود سه هفته اس مدرسه ها شروع شده و من به مدرسه می رم خانوم معلممو خیلی دوس دارم آخه خیلی مهربونه چندتا دوست خوب هم پیدا کردم

نظر بدین

نوشته شده توسط باربی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 ساعت 23:15 | لینک ثابت |


      سلام
امشب که شب شنبه است و من فردا باید برم مدرسه خوابم نمی بره لطفا هرکی الان این وبلاگو می خونه دعا کنه خوابم ببره چون فردا روز اول مدرس است


خدایا ...


خدا نگهدار
نوشته شده توسط باربی در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 11:48 | لینک ثابت |

بازم بوی مدرسه

سلام
باز آمد بوی ماه مدرسه، معلم ،درس ،مشق، دوستای جدید ،مدیر، دفتر کلاسی ،املا پا تخته ای ،پول سرویس مدرسه، کیک سی گل و آب آلبالو،تیک تاک  ساعت هفت ونیم صبح، تختخواب ....آخ بازم مدرسه ام دیر شد....باز از سرویس جا موندم...باز باید به بابا التماس کنم.
 باز هم کمک به مدرسه ،پولهای هفتگی که از بابا می گیرم وپونصد تومنی هایی که از مامان میگرم و دویست تومنی هایی که از تو طاقچه... (البته پیش خودمون باشه ولی...)

باز همه چیز شروع شد و من امسال به کلاس سوم می روم .همیشه مدرسه رفتن رو دوس دارم ولی اول مهر یه خورده دلهره دارم.
شما کلاس چندمین؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظرتون باز آمد بوی ماه ...؟؟؟

*******************************************
***********************************
***************************
*******************
**********
*****
**
*

 

نوشته شده توسط باربی در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 11:41 | لینک ثابت |


               

 

*** آ فرینش خدا***
                             
کی به ما چشم دا ده گوش داده            ****           خدا داده  خدا داده
کی به ما عقل داده هوش داده             ****           خدا داده  خدا داده
کی به ما بابا داده مامان داده              ****           خدا داده  خدا داده
کی به ما بچه ها دست و پا داده           ****           خدا داده  خدا داده 
کی به ما باغچه های قشنگ داده         ****            خدا داده خدا داده
کی به ما گل های رنگارنگ داده        ****            خدا داده  خدا داده
کی به ما روزهای آفتابی داده            ****            خدا داده  خدا داده
کی به ما شب های مهتابی داده           ****            خدا داده  خدا داده
کی به ما همه ی این چیزا داده           ****            خدا داده  خدا داده
                            
                             
تو را خیلی دوس داریم خدا خدا
                            همگی شکر می کنیم تو را تورا

 نظر بدهید   

                                     

نوشته شده توسط باربی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 13:4 | لینک ثابت |

خدای مهربون


خدای مهربون به پدر و مادر من کمک می کنه تا کار کنن و برای من وسیله های خوب بخرندخدا به من کمک کرد تا درسم را خوب بخوانم تا نمرات خوب بگیرم
به نظر من خدا تو آسموناست اما مامانم میگه خدا پیش ماست شما چی فکر می کنین؟
خدا به ما کوه دریا رودخونه کویر باغ  و خیلی چیزای دیگه داده من وقتی با خدا حرف می زنم میگم خدا کمک کن همه سالم باشن مامان بابام سالم بمونن.به زندگیمون برکت بده.بارون بباره تا زمینا سیراب بشن
خدایا به همه کمک کن .خدای مهربون همیشه تو زندگی باهامون بوده  و به ما کمک کرده چون توی زندگی مشکلاتمون کم بوده و اینا همش نعمت خداست
من خدا رو خیلی دوس دارم چون به من کمک می کنه که حتی وبلاگ بنویسم

نوشته شده توسط باربی در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 2:46 | لینک ثابت |

آینده

 
من د وست  دارم  د ر آینده مهندس عمران  بشوم.
الآن می خواهم سعی کنم در مدرسه ی تیزهوشان قبول بشوم و اونجا بهتر درس بخونم تا زودتر برم دانشگاه.
تازه  دوس دارم رئیس جمهور یا نخست وزیر هم بشم ولی نه اینطوری خیلی گرفتار می شم و دیگه نمی تونم بخوابم چون مثل آقای احمدی نژاد  باید سه ساعت بخوابم.نمیشه آخه من هر روز تا ساعت 12 ظهر می خوابم.
دوس دارم سالهای بعد هم تو مدرسه شاگرد اول بشم و مثل امسال و پارسال عکسم تو روزنامه ها توی شاگرد ممتازا چاپ بشه .
می خوام همیشه دختر خوبی باشم و همه در آینده از من راضی باشن.
من دوس دارم در آینده تعداد عروسکام هر روز بیشتر بشه و دوس دارم توی اسکیت بازی پیشرفت کنم و ماهر بشم.
برام دعا کنید.
راستی خیلی نظرام کمتر از قبل شده چرا کم نظر میذارین؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط باربی در جمعه دهم شهریور 1385 ساعت 9:8 | لینک ثابت |

گره های زندگی

                                         به نام خدا
سلام
من هر وقت یه گرهی به یه چیزی می زنم وقتی می خوام بدم به خواهرم برام باز کنه خواهرم تنبلیش میشه میگه آدم باید گره های زندگیشو خودش باز کنه ...
من از خواهرم امروز پرسیدم که چرا همش به من میگی که خودم گره هامو خودم باز کنم؟اون گفت چون وقتی بزرگ شدی مشکلی نداشته باشی اگر هم داشتی خودت بتونی به تنهایی بازش کنی چون همیشه آدم پیش خانواده اش نیست و ممکنه تنها بشه مثل فیلم نرگس که نسرین تنهاس و داره گره هاشو باز کی کنه...
گره های زندگی شما رو کی براتون باز می کنه ؟کی کمکتون می کنه مشکلاتتون حل بشه؟حتما بهم بگین!
راستی بهم بگین درمورد چی توی وبلاگم بنویسم.منتظرتون هستم.

نوشته شده توسط باربی در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت 10:59 | لینک ثابت |

بازی های من

سلام
من امروز می خوام درباره ی بازی صحبت کنم.
من از بازی های اسم فامیل و گل یا پوچ و نون بیار کباب ببر و هفت سنگ خوشم میاد.
من پشت تلفن وقتی با دوستم اسم فامیل بازی می کردم یکی دو ساعت طول می کشید وقبل از اینکه زنگ بزنم لیست اسم و فامیل هام نوشته شده  و  آماده بود کلی هم پیش دوستم فیلم بازی می کردم که متوجه نشه و همیشه اولین کلمه رو با الف شروع می کردم.
اسم      فامیل    شهر     کشور    میوه     حیوان      غذا       اشیا
آرزو   آزادی   آمل      آلمان      آلبالو     آهو      آبگوشت    آبکش

شما اسم فامیل بلدین؟بازی میکردین؟دوس دارین؟
اصلا از چه بازی خوشتون میاد؟

نوشته شده توسط باربی در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 ساعت 10:52 | لینک ثابت |

آرزوی 9 سالگی

سلام
از کسانی که برای من نظردادن تشکر می کنم .غذاهایی که دوس دارین همش خوشمزه اس منم خیلی هاشو دوس دارم .بازم پیش من بیاین خوشحال میشم.
من یه آرزو دارم که هنوز کامل بهش نرسیدم برام دعا کنید تا به آرزوم برسم.من روزی چند بار به خانوادم میگم برام دعا کنن.
آرزوی من رد کردن مرحله ی دوازده از بازی کامپیوتریمه(rabit).به نظر شما من برنده میشم یا نه؟
آرزوی شما چیه؟
قول بدین که برام دعا کنین و نظر هم بذارین.
دوستتون دارم و براتون دعا می کنم.
نوشته شده توسط باربی در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 ساعت 1:57 | لینک ثابت |

اولین حرف من برای وبلاگم


 به نام خدا
من امروز کلی به خواهرم اسرار کردم که برایم وبلاگ درست کند و او هم درست کرد.
من در این وبلاگ می خواهم حرف های دلم و خاطره هایم را بنویسم.
من در تابستان هر روز با دوستانم اسکیت بازی می کنم .
من از غذای ماکارونی خوروش سبزی استامبولی خوشم می آید.شما از چه غذایی خوشتان می آید؟
من از میوه ی نارنگی  آلوزرد انار آلبالو زردآلوی رسیده ی رسیده موز و پرتقال خوشم می آید.شما از چه میوه ای  خوشتان می آید؟
من به بچه های لبنان تبریک می گویم که آزادی خودشان را به دست آوردند.
من به همه ی بچه های هم سن و سال خودم عید مبعث را تبریک می گویم.
به من نظر بدید تا بازم براتون بنویسم.

*********************************************** زهرا کوچولو

نوشته شده توسط باربی در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 ساعت 3:53 | لینک ثابت |